چرا اي غرقه خون از خاك صحرا برنمي خيزي
حسين آمد به بالينت تو از جا برنمي خيزي
نماز ظهر را با هم ادا كرديم در مقتل
بود وقت نماز عصر آيا برنمي خيزي
خيام كودكان خالي بود از آب و پرغوغا
تو اي سقاي من از پيش دريا برنمي خيزي ؟
منم تنها و تن هاي عزيزانم به خون غلتان
چرا بر ياري فرزند زهرا برنمي خيزي
شكست از مرگ تو پشتم برادر، داغ تو كشتم
كه مي دانم دگر از خاك صحرا برنمي خيزي
به دستم تكيه كن برخيز با من در بر زهرا
كه مي بينم ز بي دستي تو از جا برنمي خيزي
برچسب: ابوالفضل,
نویسنده: رضا ایمانی